تو...

به هر برگ نسرین که چیدم تو بودی
به گلبرگ هر باغ دیدم تو بودی
در آواز مرغان شنیدم تو بودی
به هر سو که رفتم نشان از تو دیدم
شگفتا به هر جا رسیدم تو بودی
چو در جمع ماندم تو با من نشستی
به کنجی چو خلوت گزیدم تو بودی
کتابی که خواندم به نام تو خواندم
به هر سطر سطرش چو دیدم تو بودی
به خاک مذلت به شوق تو ماندم
چو بر بام عزت پریدم تو بودی
نسیمی شدم پر کشیدم به صحرا
به هر لاله و گل وزیدم تو بودی
به هر باغ رفتم به یاد تو رفتم
به هر برگ نسرین که چیدم تو بودی
مرا روزها خستگی بود در تن
به شبها اگر آرمیدم تو بودی
چه شبها که نقاش روی تو بودم
به خاطر چو نقشی کشیدم تو بودی

برگرفته از وبلاگ:http://jaadeyekhoshbakhti.persianblog.ir

/ 0 نظر / 14 بازدید