تقدیم به مولی و آقا امام زمان(عج)

در کوی دلت کلبه ای از بهر دلم ساز
تا راه به سوی دل تو باز شود باز

آمد به لبم جان و نگاهی ننمودی
تا محو وجود تو شوم، برکشم آواز

من باده مستی ز کفِ  غیر نگیرم
جام می من روی تو و آن دو لب ناز
 
نادیدن تو بر نظرم سخت گران است
ماندم به که افشا کنم این درد دل و راز

بر چشم ترم اشک ز هجران تو خون شد
جز آه نبوده ست مرا همدم و دمساز

افسوس بر این سوخته هیچت نظری نیست
باز آ که دلم را ز رُخت کوک شود ساز

گفتم که گرم بال دهی سوی تو آیم
شوقم بسیار است ولی کو پر پرواز؟

مرتضی عزیزی

 

×××××××××××××××

 

پانوشت: آقای من ، مولای من می دانم که زیاده خواهی است که اگر بخواهم نظری به من کنی ولی عاجزانه درخواست می کنم که مرا لحظه ای به خود وامگذاری ...

آقای من عشقت را در دلم افزون کن خودت مرا به راهی رهنمون ساز که هرگاه به گذشته نگریستم عرق شرم بر جبینم ننشیند ...

مولای من می دانم که می دانی آنچه در درون من می گذرد ...همیشه سعی کرده ام دلم را از پلیدیهاو سیاهیها پاک کنم و نور و روشنی را در دلم قوت بخشم می دانی که در این راه ناتوانم توانم را افزون کن...

عزیز دل زهرا عشقت را در دلم صدچندان ساز تا لایق خدمتگزاری تو باشم ....

/ 1 نظر / 48 بازدید
مجتبی

با تمام قدرتم وسط رودخانه زندگی ایستاده ام.... آن هم در جهت مخالف... نمیخواهم مثل برگ درختان همراه شوم و بروم... میخواهم آنقدر ایسادگی کنم تا ماندگار شوم...در همه جا...در همه دل ها... در همه جای زندگی... همین...!!! من پسری هستم شاید...