شعری زیبا از مولوی

ای یار من ای یار من ای یار بی‌زنهار من

ای دلبر و دلدار من ای محرم و غمخوار من

ای در زمین ما را قمر ای نیم شب ما را سحر

ای در خطر ما را سپر ای ابر شکربار من

خوش می روی در جان من خوش می کنی درمان من

ای دین و ای ایمان من ای بحر گوهردار من

ای شب روان را مشعله ای بی‌دلان را سلسله

ای قبله هر قافله ای قافله سالار من

هم رهزنی هم ره بری هم ماهی و هم مشتری

هم این سری هم آن سری هم گنج و استظهار من

چون یوسف پیغامبری آیی که خواهم مشتری

تا آتشی اندرزنی در مصر و در بازار من

هم موسیی بر طور من عیسی هر رنجور من

هم نور نور نور من هم احمد مختار من

هم مونس زندان من هم دولت خندان من

والله که صد چندان من بگذشته از بسیار من

گویی مرا برجه بگو گویم چه گویم پیش تو

گویی بیا حجت مجو ای بنده طرار من

گویم که گنجی شایگان گوید بلی نی رایگان

جان خواهم وانگه چه جان گویم سبک کن بار من

گر گنج خواهی سر بنه ور عشق خواهی جان بده

در صف درآ واپس مجه ای حیدر کرار من

/ 1 نظر / 11 بازدید
هستي

وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد وقتي زمين ناز تو را در آسمانها مي کشيد وقتي عطش طعم تو را با اشکهايم مي چشيد من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلي چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود آن دم که چشمانش مرا از عمق چشمانم ربود وقتي که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو نه آتشي و نه گلي چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي من عاشق چشمت شدم شايد کمي هم بيشتر چيزي در آنسوي يقين شايد کمي هم کيش تر آغاز و ختم ماجرا لمس تماشاي تو بود ديگر فقط تصوير من در مردمکهاي تو بود من عاشق چشمت شدم...