کودکی هایم کجاست؟

امروز خیلی هوس کردم به دنیای کودکیم برگردم ...من همیشه دوران کودکیم رو دوست داشتم لبخنددوران خیلی خوبی داشتم...

هر روز صبح که بیدار می شدم بدون اینکه حتی دست و صورتمو بشورم می رفتم خونه ی خالم یادم میاد اصلا" اهل پوشیدن لباس گرم نبودم مثل الان زبانسر صبح واسه اینکه سرما نخورم خاله جون در حیاط رو  برام باز می ذاشت ...

مدرسه که رفتم از بس دختر لوس و بچه ننه ی بودم مادربزرگم میومد دنبالم با یه دست بغلم می کرد و با دست دیگه کیفم رو بر می داشت خجالتبا اینکه فاصله ی مدرسه تا خونمون 500 متر هم نمی شد ...

تو مسائل مربوط به درس و مدرسه دختر زرنگی بودم ولی هر روز یقه مدرسم رو گم می کردم و عمه م هر روز برام یه تلِ مو و یه یقه می بافت اون موقع اینا مدّ بود ...

واقعا" نمی دونم از این همه مهر و محبتی که آدمای دورو برم در حقم می کردم چه جوری تشکر کنم قلب

ولی واقعا" اون موقع با الان فرق داشت نوع بازیها نوع روابط ... چه به روز مون اومده ‌؟ عاطفه هاي لبريز كجا رفتن ؟ نه مبلي بود نه ديوارهاي سنگي نه فرشهاي ابريشمي .. ولي خوشبختي بود خنده هاي از ته ته دل ... صداقت و يكرنگي و...

منتظر چي هستيم بياييد برگرديم عقب عقبتر خيلي عقبتر به جايي كه رنگ خورشيد واقعي بود گرماش واقعي بود ....ماه هميشه لبخند داشت ...

توی خونه ی مادربزرگ همه با هم زندگی می کردیم .. درختای میوه ، حوض وسط حیاط ، صدای بازی بچه ها ...دلم برا همه اینا حسابی تنگ شده مژه

دلم از این زندگی بدو بدو گرفته ...همه به نوعی درگیرن حتی کوچیکترا..ناراحت

خدایا دلم یه کوچولو تغییر می خواد ...لبخند

بعدا" در یه فرصت خوب  مفصل می نویسم الان دیگه اشکم داره در میاد ...

 

 

/ 0 نظر / 12 بازدید