دامنی از گل سرخ

امروز صبح می خواستم دامنی از گل سرخ برایت بیاورم

 اما آنقدر گل به دامن ریختم که گره دامن تاب نیاورد و گسست

گره دامن گسست و گلها به همراه باد به پرواز آمدند

و همه در دامن دریا ریختند

و همراه امواج رفتند و دیگر بازنگشتند

فقط امواج را گلگونه کردند

و آتشی در دل دریا انداختند

امشب دامن من هنوز از آن گلهای بامدادی عطرآگین است

اگر می خواهی بوی خوش آن گلها را احساس کنی

سر در دامن من بگذار.

مارسلین دبور فرانسوی

/ 3 نظر / 22 بازدید
مجتبی

با سلام جالب بود . [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

مجتبی

من با اجازه وبلاگ شما رو لینک کردم

مجتبی

[گل] به قول حسین پناهی کفشهایم کوو چه کسی بود مرا صدا زد .. همین...!!! من لبخندی هستم شاید...!!!