اندیشه ناب
دوست‌ترت دارم از هر چه دوست ای تو به من از خود من خویش‌تر دوست‌تر از آنکه بگویم چقدر بیشتــر از بیشتـــر از بیشتــر 
قالب وبلاگ

سلام و با عرض ادب و احترام دعوتتون می کنم به این وبلاگ

http://neveshtehayegahbegah.persianblog.ir

 

 

 

[ سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۸:۱٦ ‎ق.ظ ] [ مریم ]

همیشه دلم می خواست جایی داشته باشم برا نوشتن و حرف دل گفتن...

امروز دیدم روندی که من در این وب پیش گرفتم اونی نیست که من می خواستم ؛درسته همیشه حرف دلم رو تو قالب اشعار و متون جستجو می کردم و اینجا می نوشتم ولی این برا من راضی کننده نیست ...

بنابراین تصمیم گرفتم دیگه تو این وبلاگ پستی نذارم ..

از همه کسانیکه تو این مدت با کامنت گذاشتن منو دلگرم کردن به ادامه کار تشکر می کنم و براشون از خدا آرزوی موفقیت و شادی دارم ...

شاید جایی دیگر و روزی دیگر شروع به نوشتن کنم ..

در صورت مهیا شدن شرایط بهتون خبر میدم...

همیشه برا من خداحافظی سخت بوده و هست مخصوصا خداحافظی با این وب که سالهای زیادیه سعی کردم هر روز بروز کنم ..

در هر صورت هر سلامی یه خداحافظی داره ....................

 

[ جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مریم ]

دلم گرم خداوندیست

که با دستان من گندم برای"یا کریم"خانه میریزد

چه بخشنده خدای عاشقی دارم

که میخواند مرا با آنکه میداند گنهکارم

دلم گرم است

میدانم بدون لطف او تنهای تنهایم...

برایت من خدا را آرزو دارم

[ جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مریم ]

جاده‏ ها خود را آماده می‏کنند، براى قدم‏هاى استوار تو

و فرشى از زیارت «السلام علیک یااباصالح‏» را برخود مى‏گسترند.

تو که مى‏آیى، سنگ‏ها غزل مى‏خوانند و نگاهشان معنا مى‏گیرد.

تو که مى‏آیى، برآسمان تاریک دل‏ها مى‏تابى

و به آن‏ها فانوس‏هایى از ستاره هدیه مى‏دهى.

تو سرشارى از غزل‏هاى سبز.

تو که مى‏آیى، طوفان با دریا آشتى مى‏کند

و نور در رگ‏هاى زمین جارى مى‏شود.

آرى، تو که مى‏آیى، روشنى را به شب‏هاى تاریک هدیه مى‏کنى

و دل‏هاى شکسته را با مهربانى و لبخند پیوند مى‏زنى

و پشت پنجره، نشستن و زیبا دیدن را براى چشم‏ها معنا مى‏کنى.

تو که بیایى، کویر معنا ندارد. همه جا سبز است، چون متن بهار! تو که بیایى...

برگرفته از وبلاگhttp://lovesky90.persianblog.ir

[ جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مریم ]

ای آنکه در نگاهت حجمی زنور داری
کی از مسیر کوچه قصد عبور داری؟

چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابی
ای آنکه در حجابت دریای نور داری

من غرق در گناهم، کی می کنی نگاهم؟
برعکس چشمهایم چشمی صبور داری

از پرده ها برون شد، سوز نهانی ما
کوک است ساز دلها، کی میل شور داری؟

در خواب دیده بودم، یک شب فروغ رویت
کی در سرای چشمم، قصد ظهور داری؟

[ جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مریم ]

بلبلی شیفته می گفت به گل 

              که جمال تو چراغ چمن است

گفت : امروز که زیبا و خوشم   

         رخ من شاهد هر انجمن است

چونکه فردا شد و پژمرده شدم   

         کیست آن کس که هواخواه من است ؟

به تن ، این پیرهن دلکش من   

           چو گه شام بیائی ، کفن است

حرف امروز چه گوئی ، فرداست    

       که تو را بر گل دیگر وطن است

همه جا بوی خوش و روی نکوست    

    همه جا سرو و گل و یاسمن است

عشق آنست که در دل گنجد   

           سخن است آنکه همی بر دهن است

بهر معشوقه بمیرد عاشق   

                کار باید ، سخن است این ، سخن است

می شناسم حقیقت ز مجاز    

               چون تو ، بسیار درین نارون است

پروین اعتصامی

 

[ جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مریم ]

مرا کز عشق به  ناید شعاری

مبادا تا زیم جز عشق کاری

فلک جز عشق محرابی ندارد

جهان بی خاک عشق آبی ندارد

غلام عشق شو کاندیشه این است

همه صاحب دلان را پیشه این است

جهان عشقست  ودیگر زرق سازی

همه بازیست الا عشقبازی

اگر بی عشق بودی جان عالم

که بودی زنده در دوران عالم

کسی کز عشق خالی شد فسردست

گرش صد جان بود و بی عشق مردست

اگرخود عشق هیچ افسون نداند

نه از سودای خویشت وارهاند

ز سوز عشق بهتر در جهان چیست

که بی او گل نخندید ابر نگریست

شنیدم عاشقی را بود مستی

و ازآنجا خاست اول بت پرستی

گر آتش در زمین منفذ نیابد

زمین بشکافد و بالا شتابد

و گر آبی بماند در هوا دیر

به میل طبع هم راجع شود زیر

طبایع جز کشش کاری ندانند

حکیمان این کشش را عشق خوانند

گر اندیشه کنی از راه بینش

به عشق است ایستاده آفرینش

 

 

[ پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ٦:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مریم ]

کودکی را دیدم، قاب می فروخت


زنی را دیدم،بارمی کشید


مردی را دیدم،بنزندیده بود

 
نخلهائی را دیدم درمیان کویر،طاووس بودند


دیوارهایی را دیدم درکنار ردپای جاز،مذهب می سرودند


جاده ای را دیدم چهاررنگ ،پنهان در آن ، گندم زاری بی رنگ


پیرمردی را دیدم،می فروخت دعا، از برای دردهای بی انتها

.

.

.


و من درهجوم تفاوت ها


خیره به این پراکندگی عظیم

 
درسرزمینی که می گویند

 
هست سرزمین کوروش کبیر


                          فراموش کردم غمهای خودم را


                          زیرا که دیدم

                          بی نهایت غمهای بزرگتری را ...

[ دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢۱ ‎ب.ظ ] [ مریم ]

دانی مسیح کیست؟

مصلوب عشق خویش

ترسیم یک محبت سرگشته عجیب

انکار ناپذیر

عیسای لحظه های مسیحایی من است

مردی ز جنس سیب

صبری نهفته در نگهش شعله می کشد

یک صبر بی نصیب

صدها غزل به یاد صلیبش سروده ام

آن دستهای خون به کف و قامت غریب

وقتی که مرگ در بر او جان تازه یافت

وقتی که کور از نگهش نور دیده دید

باید چگونه نام نجیبت صدا کنم

محبوب من مسیح

یادم نمی رود که به یادت نبوده ام

جز لحظه ای که خواب دو چشم مرا ندید

احساس می کنم که کنار تو بوده ام

وقتی خدا ز روح خودش در تو می دمید

آرامش تو بر همه نسل های پاک

ای مرد مهربان من

عیسای من مسیح

 

[ یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مریم ]

من همیشه آدم پر جنب و جوشی بودم ...باورم نمشد که بتونم 43 روز تمام یک جا بشینم و هیچ کاری نکنم ..از یک جا نشستن خسته شدم البته از خونه دارم دورکاری انجام میدم و به کارتابلم دسترسی دارم ... ولی بازم دلم تنگه ... دیشب تو خواب می دیدم که دارم راه میرم ولی به خاطر این موضوع خوشحال نبودم ... چون تو خواب نمی دونستم و یادم نبود که نمی تونم راه برم .. و این جرقه ای شد برای نوشتن امروزم ...

تمام نعمتهای دنیا همینجوری هستند ما کلی نعمت داریم که یکایک اونها اگه نباشن زندگی ما مختل میشه ولی ما اصلا" یادمون نمی یاد که بابت هر کدومشون از خدا تشکر کنیم و یا به خاطر داشتنشون شاد بشیم و از ته ته دلمون ذوق کنیم ... بعضی وقتها ما میگیم هیچی نیست که باعث شادیمون بشه و همه این چیزهایی که داریم رو فراموش می کنیم ...

خدایا به خاطر همه چی ازت ممنونم و الان هم ناشکری نمی کنم ... الان هم خیلی خوشحالم که بعد مدتی باز می تونم راه برم .. برگردم به زندگی معمولی..

خدایا سعی می کنم دیگه به خاطر چیزهای الکی ناراحت نشم .. قدر داشته هامو بدونم .. از نداشته هام گله نکنم...

درک کنم حال کسانیکه درد دارن .. درک کنم حال کسانی رو که مریضن ..........

خدایا کمکم کن همونی بشم که می خوای ......................

[ شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مریم ]

چه زیباست اعتراف کردن برای کسانی که دوست می داریم، و زیباتر از آن این است که می دانستیم تمام کلمات عاشقانه ای که به آن ها می گوییم کمتر از احساسی است که در قلبمان وجود دارد...                         

[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مریم ]

بارالها!

چگونه باور کنم نبودنش را وقتی که محبت دستی نوازشگر در تار و پود وجودم ریشه می دواند. چگونه باور کنم سکوت دریای چشمهایم را وقتی که قایق مهربانیش بی ناخدا در اوج آسمانها به پیش می رود.

آدینه که می شود قاصدکهای دلم را روانه آستان دوست می کنم تا پیام آور حضور صدفی باشد که یازده مرواید سبز را با خود به همراه دارد. وقتی کسی نیست که درد آشنایم باشد فرشته ای پیدا می شود تا در خلوت شبهای تار تسلی بخش خاطرم باشد. هنوز ستاره ای بی نورم که در انتظار شعاعی از خورشید لحظه شماری می کنم.

کویری در انتظار آبم و حتی دریای اشکهایم کویرتف زده وجودم را سیراب نمی کند. از ستارگان آسمان سراغ می گیرم و چون پرنده ای عاشق گمگشته ام را درمیان فرشتگان آسمان می جویم.
با من بگو چگونه از رویش یاس ها بگویم ،
وقتی که نرگسی های چشمم در انتظار آمدنت سوسو می زنند. هر شب با یاد تو به خواب می روم و صبح در انتظار ...

می دانم که می آیی و غبار غم و اندوه هزاران ساله را از قلبهای خسته مان می زدایی و اشکهای زلالمان را از گونه هایمان برمی چینی. می آیی و ضریح گمشده یاسی کبود را نشانمان میدهی و مسیح مریم را با خویش همراه می سازی .

می آیی و صندوقچه موسی را برایمان می گشایی و آنگاه در کنار کعبه عشاق سر بر آستان بندگی خدایی می سایی که آمدنت را به منتظران و مستضعفان جهان وعده داده بود.

می آیی و در فراسوی نگاه منتظرمان، قلبهای کوچک و امیدوارمان را به هم پیوند میدهی و آن روز، روز شادی چشمهای منتظری است که عاشقانه می گریند و به سویت بال و پر می گشایند.

برگرفته از وبلاگhttp://shahab2.persianblog.ir

[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤۱ ‎ق.ظ ] [ مریم ]

به خارزار جهان ، گل به دامنم ، با عشق
صفای روی تو ، تقدیم می کنم ، با عشق
درین سیاهی و سردی بسان آتشگاه
همیشه گرمم ، همیشه روشنم با عشق
همین نه جان به ره دوست می فشانم شاد
به جان دوست ، که غمخوار دشمنم با عشق
به دست بسته ام ای مهربان ، نگاه مکن
که بیستون را از پا در افکندم ، با عشق
دوای درد بشر یک کلام باشد و بس
که من برای تو فریاد می زنم : با عشق

فریدون مشیری

[ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مریم ]

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت

در آن هنگامه جان خویش را سوخت

 

همه خاکسترش را باد می برد 

وجودش را جهان از یاد می برد

 

تو همچون آتشی ای عشق جانسوز

من آن دیوانه مرد آتش افروز

 

من آن دیوانه آتش پرستم

در این آتش خوشم تا زنده هستم

 

بزن آتش به عود استخوانم

که بوی عشق برخیزد ز جانم

 

خوشم با این چنین دیوانگی ها

که می خندم به آن فرزانگی ها

 

به غیر از مردن و از یاد رفتن

غباری گشتن و بر باد رفتن 

 

در این عالم سرانجامی نداریم 

چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم

[ پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مریم ]

سخنی از بزرگان:

خداوند چهار چیز را در چهار چیز مخفی نموده :

 دوست خود را در میان مردم : پس به هیچ کسی بی اعتنایی نکنید شاید هم او دوست خدا باشد و شما نشناسیدش

-رضایت خود را در طاعت ها پس هیچ عبادتی را کم نشمارید شاید همان مورد رضایت خدا باشد

-غضبش را در گناهان پس هیچ گناهی را کوچک نشمارید شاید همان مورد غضب او باشد

-استجابت خود را در دعاها پس هیچ دعایی را اندک مپندارید شاید همان مستجاب باشد

____________

 
خداوند به حضرت موسی علیه السلام وحی فرمود:

ای موسی، سفارش مرا در مورد چهار چیز به خاطر بسپار

 
تا ندانی گنج های خزائنم تمام شده غم روزی مخور 

تا ندیده ای که مُلک و پادشاهی من از دست رفته به دیگری امید مبند
 
تا مرده شیطان را ندیدی از مکرش ایمن مباش.

تا نفهمیدی که گناهانت را آمرزیده ام به گناه دیگری مپرداز

[ چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مریم ]

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت...

جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو ... دیده ... ولی حرفی نزد.

مادربزرگ به سالی گفت " توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست

بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.

چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره

 

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

گذشته شما هرچی که باشه، هرکاری که کرده باشید.. هرکاری که شیطان دایم اون رو به رختون میکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهای بد، نفرت، عصبانیت، تلخی و...) هرچی که هست... باید بدونید که خدا کنار پنجره ایستاه بوده و همه چیز رو دیده. همه زندگیتون، همه کاراتون رو دیده. اون میخواد که شما بدونید که دوستتون داره و شما رو بخشیده... فقط میخواد ببینه تا کی به شیطان اجازه میدید به خاطر این کارا شما رو در خدمت بگیره!
بهترین چیز درباره خدا اینه که هر وقت ازش طلب بخشایش میکنید نه تنها میبخشه بلکه فراموش هم میکنه.
همیشه به خاطر داشته باشید:


*خدا پشت پنجره ایستاده*

[ چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ] [ مریم ]

در پشت چارچرخه ای فرسوده کسی خطی نوشته بود:

" من گشته ام، نبود!

                                تو دیگر نگرد،

                                                 نیست! "

این آیه ملال

                در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت

..........................

دنبال عشق؟

دوست؟

...

ما نیز گشته ایم!

و آن شیخ نیز با چراغ همی گشت...

آیا تو نیز چون او " انسانت آرزوست؟ "

               گر خسته ای بمان و گر خواستی بدان؛

                            ما را تمام لذت هستی به جستجوست

                                                   پویندگی تمامی معنای زندگیست

هرگز

                " نگرد، نیست "

                                                سزاوار مرد نیست!

                                               

                                                                " فریدون مشیری"

[ یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مریم ]

در کوی دلت کلبه ای از بهر دلم ساز
تا راه به سوی دل تو باز شود باز

آمد به لبم جان و نگاهی ننمودی
تا محو وجود تو شوم، برکشم آواز

من باده مستی ز کفِ  غیر نگیرم
جام می من روی تو و آن دو لب ناز
 
نادیدن تو بر نظرم سخت گران است
ماندم به که افشا کنم این درد دل و راز

بر چشم ترم اشک ز هجران تو خون شد
جز آه نبوده ست مرا همدم و دمساز

افسوس بر این سوخته هیچت نظری نیست
باز آ که دلم را ز رُخت کوک شود ساز

گفتم که گرم بال دهی سوی تو آیم
شوقم بسیار است ولی کو پر پرواز؟

مرتضی عزیزی

 

×××××××××××××××

 

پانوشت: آقای من ، مولای من می دانم که زیاده خواهی است که اگر بخواهم نظری به من کنی ولی عاجزانه درخواست می کنم که مرا لحظه ای به خود وامگذاری ...

آقای من عشقت را در دلم افزون کن خودت مرا به راهی رهنمون ساز که هرگاه به گذشته نگریستم عرق شرم بر جبینم ننشیند ...

مولای من می دانم که می دانی آنچه در درون من می گذرد ...همیشه سعی کرده ام دلم را از پلیدیهاو سیاهیها پاک کنم و نور و روشنی را در دلم قوت بخشم می دانی که در این راه ناتوانم توانم را افزون کن...

عزیز دل زهرا عشقت را در دلم صدچندان ساز تا لایق خدمتگزاری تو باشم ....

[ پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ] [ مریم ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم .. وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ... وقتی تو نیستی بلاتکلیفم مثل گل آفتابگردون در روزهای ابری...اللهم عجل لولیک الفرج...
آرشيو مطالب
امکانات وب