اندیشه ناب
چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸
آرزوهای من برای تو ... نظرات() 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی ,

و اگر هستی ؛ کسی هم به تو عشق بورزد ؛

و اگر اینگونه نیست ؛ تنهاییت کوتاه باشد ؛

و پس از تنهاییت ؛ نفرت از کسی نیابی ؛

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ؛

 اما اگر پیش آمد ؛بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی ؛

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ؛

از جمله دوستان بد و ناپایدار ؛

برخی نادوست ؛ و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی

نه کم و نه زیاد ؛ درست به اندازه

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد

که دست کم یکی از آن ها اعتراضش به حق باشد

تا که زیاده به خودت غره نشوی

و نیز آرزومندم مفید فایده باشی

نه خیلی غیر ضروری

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگهدارد

همچنین برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند

چون این کار ساده ای است

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند

و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی

و امیدوارم اگر جوان هستی

خیلی به تعجیل رسیده نشوی

و اگر رسیده ای به جوان نمایی اصرار نورزی

و اگر پیری تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند

امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد

چرا که به این طریق

احساس زیبایی خواهی یافت به رایگان

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هر چند خرد بوده باشد

و با روییدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد

بعلاوه آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی : این مال من است

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است

و در پایان اگر مرد باشی آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید

اگر همه این ها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ! 

شعری از ویکتور هوگو

 

سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸
حکایت آموزنده ... نظرات() 

زن جوانی در راه خانه ی معشوق خود بود.از شدت شادی دیدار معشوق متوجه مرد روحانی که در حال دعا کردن بود نشد. مرد روحانی از این توهین او بسیار خشمگین شد و تصمیم گرفت ، هنگام بازگشت زن با او صحبت کند. وقتی مجددا با زن برخورد کرد، سرراه او را گرفت وشروع به سرزنش او کرد."چگونه توانستی ، چنین گناه بزرگی را مرتکب شوی که ضمن دعا کردن ، از مقابل من عبور کنی؟".

زن که بسیار متعجب شده بود ، از مرد روحانی پرسید :

- دعا کردن یعنی چه ؟

زبان مرد بند آمد. مکثی کرد و ناگهان خشم او از بین رفت. به زن گفت:

تو معنای دعا کردن را نمی دانی ؟ پس برایت توضیح می دهم.

من ضمن دعا کردن ، به خداوند می اندیشم که آفریننده ی آسمان و زمین است.دریچه ی قلب و روح خود را می گشایم و از صمیم قلب با او صحبت می کنم.

زن گفت : متاسفم که در کمال نادانی ، اشتباهی مرتکب شدم ، اما من تقریباً چیزی در مورد خداوند و دعا کردن ، نمی دانم.هیچ گونه تعلیمی در این مورد ندیده ام . من در راه منزل معشوقم ، سراپا اشتیاق بودم. بنابراین متوجه نشدم که شما در حال دعا کردن هستید ، اما شما چطور متوجه من شدید ،در صورتی که قلب و روحتان نزد خداوند بود ؟!

مرد روحانی که بسیار شرمسار شده بود ، از رفتار خود عذر خواهی کرد و گفت : این من هستم که باید از شما درس بگیرم.

دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
آرزو کنید که... ... نظرات() 

آرزو کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند.
آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید.
آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد
آرزو کنید سپیده دم برخیزید . بالهای فلبتان را بگشایید
و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است.
آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید٬
آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پر سپاس به خانه باز آیید٬
و به خواب روید٬با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او.

یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
توهم... ... نظرات() 
من دلم تنگ می شود
برای تو
برای هرآنچه که تکانم می دهد
تـــــا تــامل خـــویش
بـــــــرای خاطراتمان
چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان
دلــم کــه تنـــگ می شــود
پای لحظه های خالی از تو
بــساط اشک پهن می کــنم
گوش خیالم را به گذشته می چسبانم
صدایت را از امواج پراکندهی زمان جمع می کنم
پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد
پر از آواز می شوم از تو
مگرغیر از این است
که توهم هم وجود دارد؟
باشد ...
به خودم دروغ نمی گویم!
اما به حقیقت دقایق پریشان عاشقی سوگند
دلم برای این توهم تنگ می شود
یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
گل نرگس ... نظرات() 

نور رخسار تو را نیمه شبی چون دیدم

 

تـا سحـر روی تو شد قبـله گه امیـدم

 

روشنای رخت ای پردگی ، پرده نشین

 

فارغم کرد زهر چه به جهان می دیدم

 

بارها  نقش خیال تو به دل حـک کردم

 

سـالها غنچه احساس به یادت چیدم

 

تا بشویم رهت ای نو گل ریحانه ، ببین

 

شـبنم ســرخ زچشــمان تـــرم باریـدم

 

خار ماندن به برت ، به زگل بی تو شدن

 

 من همین نکتـه زسـیر چمنت فهمیدم

 

به امیدی که  به گل بوسه ز رویت برسم

 

هر گلی دیده ام از جانب تو ،‏بوسیدم

 

بس کـن این ناز، مـرا کشـت تمـنا و فراق

 

گل نـرگس مکن این بار دگـر، نومیدم

شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
گنجشک و خدا ... نظرات() 

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود. خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟


گنجشک سکوت کرد. بغض  به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود

جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸
شعر سیب ... نظرات() 

حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳″
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
  ... نظرات() 

اربعین امام حسین (ع) بر همه دوستداران ولایت و امامت تسلیت باد

کاش می توانستیم راه و منش امام را در زندگیمان ساری و جاری سازیم

پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
غربت ... نظرات() 

یک شب به خوابم آمد چشمان آتشینت
وقتی
که یادم آمد گفتار دلنشینت

گفتم به خود که شاید من اشتباه کردم
شاید برای چشمت عمرم تباه کردم

نه بلکه شاید اینبار بس گل که چیده باشم
شاید به اوج غربت یاری گزیده باشم

هر چند خسته بودم از عشق خانمان سوز
چشمت برای من بود یک شعله‌ی شب افروز

من جز نگاه گرمت یا یک سلام زیبا
چیزی دگر نجستم ای نازنین فریبا

ناگاه سنگی آمد از کوی چشم مژگان
قلبم دوباره بشکست چون جام می پرستان

بشکست دل چو سنگش قلب چون شیشه‌ام را
با یک خدانگهدار خشکاند ریشه‌ام را

آن شب دوباره این دل در غصه‌ای دگر سوخت
انگار چون گذشته بار دگر جگر سوخت

آخر خدای من تو، دیگر چرا چنینی؟
از بین این همه گل دل سنگ را گزینی؟

من با همه غریبی پیش تو هم غریبم؟
با چشم دلفریبش یارب مده فریبم

            حالا که رفته‌ای تو باشد خدا نگهدار
             این یادگاری‌ام را پیش خودت نگهدار

مسافر

جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸
طلوع صبحدم ... نظرات() 

انتظارم را به گلبرگ شقایق می‌نویسم؛
تا بهاران باز روید؛ باز گوید.
بر تنِ خیسِ هزاران قطره قطره
آبِ باران می‌نویسم؛
تا شود بَر دشت‌ها جاری و آنگه
راه جوید؛ باز گوید.
بَر شمیم عِطر یاس و شبنمِ سردِ شبانگاهان نویسم؛
تا طلوعِ صبحدم با عِطر آن
بیدار گردد باز گوید
انتظارم را به نِی، نیزار و انبوه نِیستان‌ها نویسم؛
تا که هر دَم با نِی و با نای، هم آواز گردد؛ باز گوید
انتظارم را به دل با اشک‌هایم می‌نویسم؛
تا شُکوهِ شِکوِه را
با راز گوید؛ باز گوید...

دیبا شریعت

جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸
ای فروغ روشن شب‌های من! ... نظرات() 

ای فروغ روشن شب‌های من!
ای طلوع صبح هر فردای من!
می‌شود پُر نور و روشن از رُخَت
ظلمت و تاریکی شب‌های من
ای عدالت‌گستر دور از زمین
کِی شود دور از ستم دنیای من؟
فصل سردی چیره گشته بر بهار
خشک و پژمرده گشته گل‌های من
از فراقت ناله‌ها دارم به شب
تا رسد بر کوی تو آوای من
مالِکی بعد از خدا بر این جهان
شاه من! سلطان من! ‌آقای من!
گشته گریان از فراقت دیده‌ام
شد خرابه منزل و مأوای من
هر شبی در بسترم زاری کنم
تا شبی آیی تو در رؤیای من

مسلم اناری (کمیجان)

پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
عشق یعنی ... ... نظرات() 
ای‌ که‌ می‌پرسی‌ نشان‌ عشق‌ چیست‌ عشق‌ چیزی‌ جز ظهور مهر نیست‌
عشق‌ یعنی‌ دل‌ تپیدن‌ بهر دوست‌ عشق‌ یعنی‌ جان‌ من‌ قربان‌ اوست‌
عشق‌ یعنی‌ مستی‌ از چشمان‌ او بی‌لب‌ و بی‌جرعه، بی‌می، بی‌سبو
عشق‌ یعنی‌ عاشق‌ بی‌زحمتی‌ عشق‌ یعنی‌ بوسه‌ بی‌شهوتی‌
عشق‌ یار مهربان‌ زندگی‌ بادبان‌ و نردبان‌ زندگی‌
عشق‌ یعنی‌ دشت‌ گلکاری‌ شده‌ در کویری‌ چشمه‌ای‌ جاری‌ شده‌
یک‌ شقایق‌ در میان‌ دشت‌ خار باور امکان‌ با یک‌ گل‌ بهار
در خزانی‌ بر گریز و زرد و سخت‌ عشق، تاب‌ آخرین‌ برگ‌ درخت‌
عشق‌ یعنی‌ روح‌ را آراستن‌ بی‌شمار افتادن‌ و برخاستن‌
عشق‌ یعنی‌ زشتی‌ زیبا شده‌ عشق‌ یعنی‌ گنگی‌ گویا شده‌
عشق‌ یعنی‌ ترش‌ را شیرین‌ کنی‌ عشق‌ یعنی‌ نیش‌ را نوشین‌ کنی‌
عشق‌ یعنی‌ اینکه‌ انگوری‌ کنی‌ عشق‌ یعنی‌ اینکه‌ زنبوری‌ کنی‌
عشق‌ یعنی‌ مهربانی‌ درعمل‌ خلق‌ کیفیت‌ به‌ کندوی‌ عسل‌
عشق، رنج‌ مهربانی‌ داشتن‌ زخم‌ درک‌ آسمانی‌ داشتن‌
عشق‌ یعنی‌ گل‌ بجای‌ خارباش‌ پل‌ بجای‌ این‌ همه‌ دیوار باش‌
عشق‌ یعنی‌ یک‌ نگاه‌ آشنا دیدن‌ افتادگان‌ زیرپا
زیرلب‌ با خود ترنم‌ داشتن‌ برلب‌ غمگین‌ تبسم‌ کاشتن‌
عشق، آزادی، رهایی، ایمنی‌ عشق، زیبایی، زلالی، روشنی‌
عشق‌ یعنی‌ تنگ‌ بی‌ماهی‌ شده‌ عشق‌ یعنی‌ ماهی‌ راهی‌ شده‌
عشق‌ یعنی‌ مرغهای‌ خوش‌ نفس‌ بردن‌ آنها به‌ بیرون‌ از قفس‌
عشق‌ یعنی‌ برگ‌ روی‌ ساقه‌ها عشق‌ یعنی‌ گل‌ به‌ روی‌ شاخه‌ها
عشق‌ یعنی‌ جنگل‌ دور از تبر دوری‌ سرسبزی‌ از خوف‌ و خطر
آسمان‌ آبی‌ دور از غبار چشمک‌ یک‌ اختر دنباله‌دار
عشق‌ یعنی‌ از بدیها اجتناب‌ بردن‌ پروانه‌ از لای‌ کتاب‌
عشق‌ زندان‌ بدون‌ شهروند عشق‌ زندانبان‌ بدون‌ شهربند
در میان‌ این‌ همه‌ غوغا و شر عشق‌ یعنی‌ کاهش‌ رنج‌ بشر
ای‌ توانا ناتوان‌ عشق‌ باش‌ پهلوانا، پهلوان‌ عشق‌ باش‌
پوریای‌ عشق‌ باش‌ ای‌ پهلوان‌ تکیه‌ کمتر کن‌ به‌ زور پهلوان‌
عشق‌ یعنی‌ تشنه‌ای‌ خود نیز اگر واگذاری‌ آب‌ را بر تشنه‌تر
عشق‌ یعنی‌ ساقی‌ کوثر شدن‌ بی‌پرو بی‌پیکر و بی‌سرشدن‌
نیمه‌ شب‌ سرمست‌ از جام‌ سروش‌ در به‌ در انبان‌ خرما روی‌ دوش‌
عشق‌ یعنی‌ خدمت‌ بی‌منتی‌ عشق‌ یعنی‌ طاعت‌ بی‌جنتی‌
گاه‌ بر بی‌احترامی‌ احترام‌ بخشش‌ و مردی‌ به‌ جای‌ انتقام‌
عشق‌ را دیدی‌ خودت‌ را خاک‌ کن‌ سینه‌ات‌ را در حضورش‌ چاک‌ کن‌
عشق‌ آمد خویش‌ را گم‌ کن‌ عزیز قوتت‌ را قوت‌ مردم‌ کن‌ عزیز
عشق‌ یعنی‌ مشکلی‌ آسان‌ کنی‌ دردی‌ از درمانده‌ای‌ درمان‌ کنی‌
عشق‌ یعنی‌ خویشتن‌ را گم‌ کنی‌ عشق‌ یعنی‌ خویش‌ را گندم‌ کنی‌
عشق‌ یعنی‌ خویشتن‌ را نان‌ کنی‌ مهربانی‌ را چنین‌ ارزان‌ کنی‌
عشق‌ یعنی‌ نان‌ ده‌ و از دین‌ مپرس‌ در مقام‌ بخشش‌ از آئین‌ مپرس‌
هرکسی‌ او را خدایش‌ جان‌ دهد آدمی‌ باید که‌ او را نان‌ دهد
در تنور عاشقی‌ سردی‌ مکن‌ در مقام‌ عشق‌ نامردی‌ مکن‌
لاف‌ مردی‌ می‌زنی‌ مردانه‌ باش‌ در مسیر عاشقی‌ افسانه‌ باش‌
دین‌ نداری‌ مردی‌ آزاده‌ شو هرچه‌ بالا می‌روی‌ افتاده‌ شو
در پناه‌ دین‌ دکانداری‌ مکن‌ چون‌ به‌ خلوت‌ می‌روی‌ کاری‌ مکن‌
جام‌ انگوری‌ و سرمستی‌ بنوش‌ جامه‌ تقوی‌ به‌ تردستی‌ مپوش‌
عشق‌ یعنی‌ ظاهر باطن‌نما باطنی‌ آکنده‌ از نور خدا
عشق‌ یعنی‌ عارف‌ بی‌خرقه‌ای‌ عشق‌ یعنی‌ بنده‌ بی‌فرقه‌ای‌
عشق‌ یعنی‌ آن‌ چنان‌ در نیستی‌ تا که‌ معشوقت‌ نداند کیستی‌
عشق‌ باباطاهر عریان‌ شده‌ در دوبیتی‌های‌ خود پنهان‌ شده‌
عاشقی‌ یعنی‌ دوبیتی‌های‌ او مختصر، ساده، ولی‌ پرهای‌ و هو
عشق‌ یعنی‌ جسم‌ روحانی‌ شده‌ قلب‌ خورشیدی‌ نورانی‌ شده‌
عشق‌ یعنی‌ ذهن‌ زیباآفرین‌ آسمانی‌ کردن‌ روی‌ زمین‌
هرکه‌ با عشق‌ آشنا شد مست‌ شد وارد یک‌ راه‌ بی‌ بن‌بست‌ شد
هرکجا عشق‌ آید و ساکن‌ شود هرچه‌ ناممکن‌ بود ممکن‌ شود
در جهان‌ هر کار خوب‌ و ماندنی‌ است‌ ردپای‌ عشق‌ در او دیدنی‌ست‌
«سالک» آری‌ عشق‌ رمزی‌ در دل‌ست‌ شرح‌ و وصف‌ عشق‌ کاری‌ مشکل‌ست‌
عشق‌ یعنی‌ شور هستی‌ درکلام‌ عشق‌ یعنی‌ شعر، مستی‌ والسلام‌
‌ ‌مجتبی‌ کاشانی‌ - «سالک»
جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸
  ... نظرات() 

تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

 

        حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد

جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸
مهدی جان بیا ... نظرات() 

جمعه هایم بی تو بی معناست، مهدی جان بیا

دل درون سینه ام تنهاست، مهدی جان بیا

در فراقت می چکد اشک روان از دیده ام

حال و روز خلوتم غوغاست، مهدی جان بیا

یاد پرشور تو زینب بخش افکار من است

دم به دم نام تو بر لب هاست، مهدی جان بیا

بی وجود تو ندارد کل هستی رنگ و بو

این جهان با بودنت زیباست، مهدی جان بیا

گرچه دیدارت میسر نیست بر چشمان من

این دل اما با غمت شیداست، مهدی جان بیا

دست های التماسم در دعای ندبه ها

خود نشان غصه در دنیاست، مهدی جان

جمکران قلب من دارالولای عشق توست

مجلس شوقت در آن برپاست، مهدی جان بیا

تا همان صبح ظهورت انتظارت می کشم

آرزویم دیدن مولاست، مهدی جان بیا

داغ غربت عاشقان مخلصت را خسته کرد

چشم بر در حضرت زهراست، مهدی جان بیا

دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸
  ... نظرات() 

سلام

من این روزها مشغول نوشتن یک مقاله هستم بنابراین نمی تونم وبلاگم رو به روز کنم

پوزش مرا پذیرا باشید . انشاءالله بزودی وبلاگم رو بروز می کنملبخند

 

سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
شعری زیبا از هوشنگ ابتهاج ... نظرات() 

گفتمش
شیرین ترین آواز چیست ؟
 چشم غمگینش به رویم خیره ماند
 قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
 زیر لب غمناک خواند
 ناله زنجیرها بر دست من
 گفتمش
آنگه که از هم بگسلند
 خنده تلخی به لب آورد و گفت
آرزویی دلکش است اما دریغ
بخت شورم ره برین امید بست
و آن طلایی زورق خورشید را
صخره های ساحل مغرب شکست
من به خود لرزیدم از دردی که تلخ
 در دل من با دل او می گریست
 گفتمش
 بنگر در این دریای کور
 چشم هر اختر چراغ زورقی ست
سر به سوی آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقی ست
لیکن این شب نیز دریا یی ست ژرف
ای دریغا شبروان !‌ کز نیمه راه
 می کشد افسون شب در خواب شان
 گفتمش
 فانوس ماه
 می دهد از چشم بیداری نشان
 گفت
 اما در شبی این گونه گنگ
هیچ آوایی نمی اید به گوش
 گفتمش
 اما دل من می تپد
گوش کن اینک صدای پای دوست
گفت
 ای افسوس در این دام مرگ
 باز صید تازه ای را می برند
 این صدای پای اوست
 گریه ای افتاد در من بی امان
 در میان اشک ها پرسیدمش
خوش ترین لبخند چیست ؟
شعله ای در چشم تاریکش شکفت
جوش خون در گونه اش آتش فشاند
گفت
لبخندی که عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
 من ز جا برخاستم
 بوسیدمش

سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
عاقبت چشم چرانی!!!!!!!!!!!! ... نظرات() 

  رشید بن زبیر مصری یکی از قضات با علم و دانش بود که در قرن ششم زندگی می کرد.

او قدی کوتاه ، رنگی تیره ، لب هایی درشت و بینی پهنی داشت وبسیارزشت و کریه منظر بود.

او یک روز از خانه خارج شد و دیر به منزل باز گشت.

رفقا علت تاخیر راپرسیدند: او علت را نمی گفت . اصرار کردند ، سرانجام گفت : امروز از فلان محل عبور می کردم . با زنی زیبا برخورد کردم. او با چشم علاقه به من نگاه کرد ومن از خوشحالی ، خودم را فراموش کردم. با گوشه ی چشم اشاره کرد ، دنبال او راه افتادم . کوچه هایی را یکی پس از دیگری پیمودم تا به منزلی رسیدم. در را گشود ،داخل شد و به من نیز اشاره کرد، وارد شدم. نقاب از صورت چون ماه خود گرفت.سپس دست ها را به هم زد و کسی را نام برد ، دخترکی بسیار زیبا از طبقه ی بالای عمارت به صحن خانه آمد.

زن به دختر بچه گفت : اگر یک بار دیگر بستر خود را خیس کنی ، تو را به این قاضی می دهم تا بخورد !

سپس رو به من کرد و گفت : امیدوارم که خداوند احسان خود را در بزرگواری قاضی از ما سلب نفرماید ، عزت برقرار !

با شرمساری و حماقتی که از من صادر شد ، از خانه بیرون آمدم و از شدت ناراحتی راه خانه را گم کردم و در کوچه ها سرگردان می گشتم و به همین  دلیل دیر آمدم!

سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳۸۸
ای سهراب کجایی ... نظرات() 

دل خوش مثقالی است

دل خوش نایاب است

توسوالت این بود

دل خوش سیری چند

من سوالم این است 

معدن این دل خوش   

تو بگو ای سهراب

در کدامین کوه است   

در کدامین صحرا  

در کدامین جنگل   

راستی این دل خوش میوه ی زیباییست؟ 

من شنیدم این دل    

بوی خوبی دارد     

مثل خون دل آن آهوها

راستی ای سهراب

نکند این دل خوش

مثل آن مشک ختن

نافه ی آهوییست

شاید اصلادل خوش

بوده یک افسانه

چون در این عهد ندیدم دل خوش

دم هر عطاری عده ای منتظرند

مرد عطار به ایشان گفتست

دل خوش می آید

قیمت مثقالش

جانتان میطلبد

مردهامیگویند

جان ما را تو بگیر

دل خوش را به عزیزانمان ده

مرد عطار فرورفته به فکر

او چنین قیمت گفت

تا کسی در پی این افسانه

به در دکانش

ننشیند شب و روز

خود مرد عطار

فکر می کرد ، دل خوش مثل

نغمه های ققنوس

بوده یک افسانه

آی سهراب بگو  ، تو اگر میشنوی

بکجا باید رفت  ، تادل خوش را دید

عده ای می گویند ، دل خوش  ، مال و منال دنیاست

دیگران می گویند ، دل خوش اینجانیست ، دل خوش آن دنیاست

من بلاتکلیفم

دل خوش گر پول است

مردم ثروتمند ، پس چرا نالانند

لب آنها خندان ، چشمشان گریان است

آی سهراب تو از این دنیا ،رفته ای گو تو به ما

دل خوش آنجابود ؟!

چند بود ارزش آن

مزه اش چیست بگو – مشتاقیم –

حیف بین من وتو سخنی ممکن نیست

ما ندیدیم دل خوش اما ، در پی اش می گردیم

اگر آن را دیدیم ، ما به او میگوییم درپی اش می گشتی

آی سهراب ... توهم .... اگر او رادیدی

نبری از یادت مردم عهد مرا

گو به این عهد سری هم بزند

شاید اینجا ماند و ، دل ما هم خوش شد

آی سهراب بخواب

سرد وآرام و خموش

چون که آرامش تو ،پر از زیباییست       

ما ولی می گردیم ،ما ولی می جوییم...